X
تبلیغات
زندگی شیرین - اُریانا فالّاچی
 گریه؟ در "خشم و غرور" نوشتید که گذشته از دوران کودکی، قادر به گریه کردن نیستید ...

خیر. نوشتم که از آن زمان به بعد قادر نیستم با اشک گریه کنم، که گریه هایم مرطوب نیستند اما با گریه خشکم بیش از آنها که با اشک صورت و پیراهن را خیس می کنند می گریم. فرق می کند. یا مسیح! بدون اشک در این چهار ماه آنقدر گریسته ام که بدنم دچار کم آبی شده است. وقتی آن جانورانی که زرنگ ها " جنگجو" و "مقاومین عراقی" می نامند،"نیک بِرگ" صلح طلب را سر بریدند گریستم. وقتی در حین اینکه مثل یک گاو در سلاخ خانه فریاد می زد سرش را با چاقوی ذبح حلال بریدند، آنرا از ستون فقرات جدا کردند و در یک ویدئو با خوشحالی نشانمان دادند. وقتی همین کار را با مهندس امریکایی "پائول جانسون" کردند، از سر بریده اش که روی شکم گذاشته بودند عکس گرفتند نیز گریستم. وقتی این وقاحت را با "کیم سون" کره جنوبی تکرار کردند نیز گریستم، او که فریاد می زد که با وقایع جاری هیچ ارتباطی ندارد و نباید کشته شود. برایشان گریستم همانطور که برای سر بریدن "دانیل پرل"، همکار وال استریت ژورنال گریستم. گریستم همانطور که برای قتل فابریتزیو کواترواُوکّی گریستم؛ او که در حال مردن گفت اکنون نشانت می دهم یک ایتالیایی چطور می میرد. وقتی هم که مسئولان بر حکومت ترسوی ما از آنها مراسم تشییع جنازه رسمی را دریغ کردند گریستم، یعنی آنچه حتی برای بازیگران کمدی در نظر گرفته می شود از آنها دریغ شد. و وقتی که حتی خانواده های سه اسیر همراه او برای ادای احترام به او به کلیسای کوچک کلاریس جنوا برای مراسمش نرفتند. سیاستمداران آن به اصطلاح جناح چپ نیز به همچنین، زیرا که آن مراسم تشییع جنازه متعلق به فردی از حزبشان نبود و از آنجا که اجرای مراسم به دست رییس گروه - جناح دیگر افتاده بود. آن جناح دیگر با خالکوبی موسّولینی روی گردن. و بعد وقتی همان جانوران گئورگی لازف، گروگان بلغاری را سر بریدند گریستم. همان گروگانی که بدن بدون سرش را در دجله یافتند و هیچکس هم مژه نزد. انگار به بعضی چیزها عادت کرده باشند. و بعد وقتی یونس محمد علی، گروگان عراقی را که در قرارگاه امریکایی موصول لباسشویی داشت دست بریدند و یک چشمش را در آوردند تا برای دریافت بیست هزار دلار بازخریدش در جیب بیندازند، گریستم. گریستم همانطور که هم اکنون هر بارکه فرزندان الله قربانیان خود را ذبح میکنند می گریم، کشتارهایی که در آن فرزندان و برادران خودشان می میرند. و چقدر می خواستم بگریم زمانی که آنها که همدستان می نامم، در واقع خائنان، می خواستند جلوی برگزاری جشن جمهوری ما را بگیرند. و چقدر می خواستم بگریم وقتی آن به اصطلاح شورشیان چپ افراطی روی دیوارهای رم فریاد زدند و نوشتند: "ده، صد، و هزار نصیریه". جنایتکاران.

بهمین دلیل است که آن پرچم بزرگ سه رنگ را بر پنجره نگه می دارید؟

همچنین به این دلیل. آنرا شبی نصب کردم که دانستم فابریتزیو کواترواُکّی کشته شد. خدای من چه شبی. سرمای زمستانی ای در توسکانا بود. بی وقفه باران می بارید و رعد و برق می زد، باد آدم را با خود می برد و من مریض احوال تر از همیشه بودم. درد وحشتناکی در ریه ها و نای و مری داشتم، همانجا که موجود بیگانه لانه کرده است. طوری که حتی نمی توانستم از تخت پایین بیایم. فقط می توانستم دندان ها را به هم بفشارم و بس. با اینحال به محض اینکه دانستم کواترواُکّی کشته شد از جا بلند شدم. پرچم سه رنگی که در کشو نگه میداشتم برداشتم و خود را به سمت پنجره کشانیدم و در حالی که تماما خیس شدم و از باد سیلی می خوردم، آنرا به میله های بالکن سنجاق کردم. صبح روز بعد به سه دوست کارگر تلفن کردم، کارگران اِنِل – شرکت تامین برق در ایتالیا – و گفتم: بچه ها به کمکتان برای نصب درست پرچم سه رنگ نیاز دارم چون آنرا سنجاق کرده ام و میله پرچم ندارم. فوری آمدند و یکی از آنها اتفاقا میله پرچم هم آورد. میله ای که پنهان از چشم همسر و از چهارچوب پرده اتاق خواب برداشته بود و هر از گاهی تکرار می کرد وقتی بفهمد، ازم طلاق خواهدگرفت! آن روز من از شب قبلش بدتر بودم. درد بیشتر شده بود و وقتی میله پرچم را نصب می کردند، وقتی پرچم را نصب کردند، کارشان را نظارت نکردم. وقتی کارشان تمام شد برای دیدن نتیجه رفتم و احساساتم به غلیان افتادند. نگاه کنید، زیبا نیست؟ اگر کسی جرات کند دستش بزند با اسلحه شکاری به باسنش شلیک خواهم کرد. آه! حتی اگر ایتالیای ایده آل من، ایتالیایی که وجود ندارد، ایتالیایی که شاید فقط در زمان یگانگی وجود داشته است باشد، وای به حال کسی که غرور وطن پرستانه مرا جریحه دار کند.  

اُریانا فالّاچی با اُریانا فالّاچی مصاحبه می کند

چاپ سال 2004، انتشارات کورّیه ره دلّا سرا

ترجمه: شیرین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 18:35  توسط شیرین | 

 و نکته سوم کدام است؟

این. فکر انجام مصاحبه با اُریانا فالّاچی توسط اُریانا فالّاچی را ده سالی است که در ذهن دارم. صد بار به خودم پیشنهادش دادم، صد بار. به هر زبانی، در هر کشوری. و هر بار پیشنهاد را با یک "نه، متشکرم"ِ خشک پس زدم. من یاران سرّی ای که در عرشه کشتی ام پنهان باشند ندارم. نیازی به جستجوی وجدانم از طریق آنها ندارم. وجدانم به روشنی از آنچه که می نویسم می درخشد، از ایده هایی که بدون ریا و تظاهر بیان می کنم. دوست ندارم با مهربانی و تخفیف خود را ترسیم کنم. حتی دوست ندارم به عکاسان رو کنم، به کنجکاوی مردم. از اینکه در گذشته اینکار را کردم اندوهگین ام و هربار که دوباره آن عکسهای لعنتی را می بینم عذاب می کشم. حتی اگر عکسهای وسط یک کتاب باشند. تقریبا به آنچه که "سِنِّ طلایی زندگی" نامیده می شود رسیده ام، به آن سن که در لغتنامه پیری نام دارد. زندگی ام را بدور از دیگران می گذرانم، با انظباط و شجاعت و نسبت به حریم خصوصی ام بسیار حسودم. هر چند که با نوشتن به موارد شخصی نیز اشاره می کنم. به تجربیات شخصی که به من تعلق دارند، به وقایعی که به من مربوط می شوند و این مصاحبه با اشاره بیرحمانه به بیماری ای شروع شد که تمام هستی ام را شرطی کرده است. آنرا به تسلط خود در آورده است. اما جدا از اینکه هرگز بیماری ام را پنهان نمی کنم، که بعد چرایش را به شما خواهم گفت، از آن صحبت کردم تا موضوعی را که به من فشار وارد می کند آغاز کنم. این موضوع فالّاچی نیست: ایتالیا است. غرب، اروپا، و ایتالیا از فالّاچی بیمارتر اند. یک مصاحبه سیاسی خواهیم کرد دوست من. می دانید؟

می دانم، هرچند اینجا و آنجا تلاش خواهم کرد که کاملا به این شرط وفادار نمانم. پس کار را شروع کنیم. به خطاب کردن یکدیگر با "شما" ادامه دهیم یا به "تو" برسیم؟

به استفاده از "شما" ادامه بدهیم لطفا. دوست ندارم روشهای  سیاسی رادیکال را بپذیرم. و بعد، شما به گذشته من تعلق دارید و من به زمان حال. قاطی کردن آنها به هم تراومایی ایجاد می کند که برایش آمادگی ندارم. از کجا شروع کنیم؟

از هشتصد هزارمین نسخه یا بهتر، از اِن اُمین نسخه چاپ شده کتاب تان " قدرت استدلال" آغاز کنیم که یک اهدای جدید و بسیار طولانی دارد. خطاب به نه تنها کشته شدگان اخیر مادرید، بلکه به تمام مردگانمان. به کشته شدگان ایتالیایی، امریکایی، انگلیسی، کانادایی، دانمارکی، فرانسوی، لهستانی، آلمانی، بلغاری، ژاپنی، روسی، کره ای، عراقی و خلاصه، خطاب به تمام قربانیان تر.ور.یسم اسلامی. و همچنین به آنها که هرچند با نیت خوب، بر این قربانیان آنچنان که باید، نمی گریند. خوب، یک اهدای خشن است بنظرم. خشن و بیرحم.

خیر. درست است و لازم. زیرا در این چهار ماه، یعنی از روزی که "قدرت استدلال" منتشر شده اتفاقات مهوعی رخ داده اند. کشتارهای هر روزه، سرقت ها، اعدام ها... بعلاوه قطع عضو و سر بریدن ها. اتفاقات مهوعی که اغلب با بی تفاوتی یا دروغ های معمول آنها که از "مقاومت عراقی" صحبت می کنند مواجه شده اند. بهمین دلیل اهدا به کشته شدگان مادرید دیگر برایم کافی نبود. متاسفم از اینکه به اندازه کافی سختگیر نبودم، از اینکه خشمم را با تفکر تعدیل کردم. آنها که سکوت می کنند خیلی زیادند. آنها که مثل من فکر می کنند اما از گفتن آنچه من بر زبان می آورم وحشت دارند. که بدلیل حفظ منافع خود و یا بزدلی، زرنگی می کنند و وانمود می کنند آنچه را که من و مانند من می بینیم، نمی بینند. و این سکوتِ آنها همان سکوت است، ترسِ آنها همان ترس است، زرنگیِ آنها همان زرنگی است که با آن در سالهای بیست و سی قرن گذشته پدربزرگهایشان فا.شیسم و نا.سیونال فا.شیسم و بلشو.یسم را پذیرفتند. آن اهدای جدید خودبخود و مانند یک عطسه در درونم منفجر شد. اینکه برخی آنرا خشن و بیرحم تلقی کند نگرانم نمی کند. به عدم درک ها، محاکمات، محکومیت مذهبی، "بسوزان- بدعت گذار را-بسوزانش" ها، عادت کرده ام. کافی است دهان باز کنم تا با مقاله های بلند بالا، تیترهای درشت و حتی با اطلاعیه های مطبوعاتی به من حمله کنند. حتی اگر یک توصیف هیجانی از تف یک فوتبالیست به زبان آورم. دیگر مد شده است. اما من تا نفس دارم به حرف زدن ادامه خواهم داد. مهم اینست که با خواندنم کسی به استدلال روی بیاورد و جراتی را بیابد که قبلا نداشته است. جرات گریستن همراه من و جرات طغیان کردن را.

اُریانا فالّاچی با اُریانا فالّاچی مصاحبه می کند

چاپ سال 2004، انتشارات کورّیه ره دلّا سرا

ترجمه: شیرین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 0:34  توسط شیرین | 

 اُریانا فالّاچی. خیلی خسته می بینمتان. خیلی فرسوده و لاغر. چطورید؟

اُریانا فالّاچی. خوب نیستم، متشکرم. اما نگران نباشید. مغزم به خوبی مقاومت می کند. در مورد من شعار "عقل سالم در بدن سالم" با شعار "عقل سالم در بدن بیمار" جایگزین می شود. زیرا استدلال می کنم، می نویسم، مثل سابق و بیش از سابق مبارزه می کنم. مثل اینست که ذهنم کاملا با بدنم بیگانه باشد. یا گویی که با بیماری بدن، ذهن تقویت شده باشد. یک پدیده جالب. پزشکان باید آنرا مطالعه کنند و کشف کنند که آیا حقیقتا بین سیستم عصبی و بیماری یک رقابت وجود دارد یا خیر؟ باید از خود سئوال کنند که آیا مغر می تواند توده ای از سلول های دیوانه را کنترل و مراقبت کند؟ آیا ذهن می تواند در مقابل مرگ مخالفت کند، مانع آن شود، به تاخیرش بیندازد؟ من گمان می کنم که امکان پذیر است. بهمین دلیل است که عقیده دارم روح یک فرمول شیمیایی است، و شاید این فرمول حاوی آنتی بادی هایی ست که اجازه نمی دهند سلول های دیوانه در آن لانه کنند و به این ترتیب دارند به من مصونیت می بخشند.

بابت آن خوشحالم و یک نکته را فورا روشن می کنم. این مصاحبه هیچ نقطه مشترکی با مصاحبه هایی که با قدرتمندان دنیا انجام دادیم ندارد. نقش من اینبار به سادگی فقط گذاشتن سئوالات کوتاه در برابر شما خواهد بود برای تشویقتان به صحبت در موردش. موافقید؟

موافقم. اما از نکته ها، دو یا سه تا را من باید روشن کنم. اول: از مصاحبه ها بیزارم. همیشه ازشان بیزار بوده ام. از همان هایی که با آن به اصطلاح قدرتمندان دنیا انجام دادیم شروع می کنم. برای انجام یک مصاحبه خوب، لازم است که به قلب مصاحبه شونده وارد شده، در آن غرق شد. این کار همیشه به من ناراحتی زیادی تحمیل کرده است. در این کار همیشه یک عمل خشونت آمیز و بی رحمانه می بینم. دوم: به شکل خاصی همیشه از رفتار روزنامه نگاران نسبت به خودم بیزار بوده ام، خیلی اوقات حرف هایم را دستکاری کرده و تا حد وارونه کردن معنایشان پیش رفته اند؛ به متن نوشته شده سئوالاتی افزوده اند که جرات پرسیدنشان را نداشتند و همچنین پاسخ هایی که من هرگز بر زبان نیاورده بودم. بعد خود را پشت اصل مقدس و بی حرمت شده آزادی مطبوعات پنهان می کردند. بواقع در جایی گفتم کافیست، دیگر مرا گیر نخواهید آورد. دیگر اجازه مصاحبه با خود را ندادم و حتی وقتی کتاب "خشم و غرور" و نیز  "قدرت استدلال" منتشر شدند با دقت مراقب بودم تا خود را نشان نداده و لب باز نکنم. می دانید، رابطه من با ژورنالیسم همیشه مشکل بوده است. به جرات می گویم که دردناک بوده است. از دید من ژورنالیسم هیچ ارتباطی با آن دید افلاطونی (دید ایده آل) ای که من از این حرفه دارم، ندارد. و اگرچه بخش عمده عمر خود را به آن اختصاص دادم، اگرچه افتخار اینکه توانستم تاریخ زمانه خودم را مثل موریانه بجوم  به او مدیونم، با اینحال خود را در تنهایی و در پرداختن به کار ادبی راحت تر احساس می کنم.

پس به چه دلیل ملاقات مرا پذیرفتید؟

زیرا مرگ را با خود حس می کنم. علم پزشکی اعلام کرد: "خانم، بهبود برای شما غیر ممکن است. هرگز بهبود نخواهید یافت." با این حکم، علیرغم آنتی بادی های مغز، زمان زیادی برای زندگی ندارم. با اینحال هنوز حرف زیاد برای گفتن دارم و مصاحبه وسیله خوب و سریعی برای گفتن برخی از آنها بنظرم آمد.

 

اُریانا فالّاچی با اُریانا فالّاچی مصاحبه می کند

چاپ سال 2004، انتشارات کورّیه ره دلّا سرا

ترجمه: شیرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 1:14  توسط شیرین | 

آنگاه فهمیدم بدی ای که در حق تو و خودم روا داشتم چقدر عمیق و غیر قابل جبران است. تمام چیزهایی که خود را وادار به باور داشتن شان می کنم: بدنیا آمدن برای شاد بودن، آزاد بودن، خوب بودن، مبارزه کردن به نام خوشبختی، آزادی و خوبی؛ بدنیا آمدن برای تلاش کردن، دانستن، کشف کردن، اختراع کردن. بدنیا امدن برای نمردن.

در چنگال وحشت آرزو کردم ایکاش تمام اینها یک خواب و یا یک کابوس باشد که بتوانم از آن زنده بیرون آیم، کودکم، که بتوانم از اول شروع کنم، بدون ترس، بدون بی صبری، بدون از دست دادن ایمانی که کلمه "امید" به همراه دارد. و اینچنین، قفس را تکانی دادم: در حالیکه به خود می گفتم این قفس اصلا وجود ندارد. قفس مقاومت کرد، واقعا یک قفس بود و واقعا یک دادگاه وجود داشت که در آن و در طول یک محاکمه تو مرا مقصر دانستی، چرا که من خودم را یک مقصر می شناختم؛ مرا محکوم کردی چرا که من خود را محکوم کردم. فقط باید حکم در مورد مجازات اتخاذ می شد، حکمی که واضح و روشن بود: امتناع از زندگی و بازگشت به هیچ به همراه تو. دستهایت را گرفتم، التماست کردم تا مرا با خودت ببری، که مرا ببخشی ... تو کنارم آمدی و گفتی: مادر، تو را می بخشم؛ با من به هیچ بازنگرد. من بار دیگری بدنیا خواهم آمد.

کلمات زیبایی هستند کودکم، اما فقط کلماتند و بس. تمام اسپرم ها و تمام تخمک های زمین، با هر ترتیب و ترکیبی هرگز نخواهند توانست دوباره تو را خلق کنند، تو را آنچنان که بودی و آنچنان که می توانستی باشی. تو دیگر هرگز بدنیا نخواهی آمد. هرگز باز نخواهی گشت و من در یاس مطلقم به حرف زدن با تو ادامه خواهم داد.

 "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد." اُریانا فالّاچی

چاپ ریتزولی ۱۹۹۳

ترجمه: شیرین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 23:48  توسط شیرین | 

مادرم را دوست خواهی داشت. او را دوست خواهی داشت زیرا معتقد است دنیا بدون کودکان پایان خواهد یافت. او را دوست خواهی داشت چون چاق و نرم است، با یک شکم بزرگ و نرم که می توانی رویش بنشینی، دو بازوی چاق و نرم برای پناه دادنت و خنده ای که مثل کنسرت زنگ هاست. هرگز نفهمیدم چطور می تواند به آن شکل بخندد: اما فکر می کنم بخاطر این باشد که زیاد گریسته است.

فقط کسی که زیاد گریسته می تواند ارزش زندگی و زیبایی هایش را بداند و خوب بخندد.

"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد." اُریانا فالّاچی

چاپ ریتزولی، 1993

ترجمه: شیرین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 0:3  توسط شیرین | 

اما اگر مرد بدنیا بیایی باز هم خوشحال خواهم بود. شاید هم بیشتر، چرا که از بسیاری تحقیرها، بندگی ها و سواستفاده ها در امان خواهی ماند. اگر مرد بدنیا بیایی برای مثال، هرگز نباید ترس از مورد تجاوز واقع شدن در تاریکی خیابان را داشته باشی، نباید بالاجبار صورت زیبایی داشته باشی تا در اولین نگاه مورد قبول واقع گردی و نه بدن زیبایی تا ذکاوتت را در آن پنهان سازی. وقتی با کسی که دوست میداری میخوابی قضاوتهای بد تحمل نخواهی کرد، نخواهی شنید که گناه روزی زاده شد که تو سیب از درختی چیدی. بسیار کمتر دچار زحمت خواهی شد. با راحتی بیشتری خواهی توانست بحث کنی که اگر خدایی وجود دارد، می تواند یک پیرزن با گیسوانی سفید باشد و یا یک دختر زیبا. می توانی نافرمانی کنی بدون اینکه مورد تمسخر قرار بگیری، می توانی عاشق شوی بدون اینکه شبی با احساس سقوط در عمق یک چاه از خواب بیدار شوی، می توانی بدون اینکه مورد اهانت واقع شوی از خود دفاع کنی.

اما طبیعتا بردگی ها و بی عدالتی های دیگری گریبانگیرت خواهند بود: حتی برای یک مرد هم زندگی آسان نیست، میدانی؟ چون عضلات محکم تری داری از تو خواهند خواست بارهای سنگین تری بلند کنی، به تو مسئولیت های مستبدانه تحمیل خواهند کرد. چون ریش خواهی داشت، اگر گریه کنی یا نیازمند محبت باشی به تو خواهند خندید. چون یک دُم در جلو داری به تو دستور کشتن یا کشته شدن در جنگ خواهند داد و همدستی تو را در پیش بردن دیکتاتوری ای که زمانی در غارها بپا کرده اند، طلب خواهند کرد.

با اینحال، دقیقا به همین دلیل، مرد بودن هم یک ماجرای شگفت انگیز خواهد بود؛ امری که هرگز تو را ناامید نخواهد کرد. حداقل اینطور امیدوارم، چرا که اگر مرد بدنیا بیایی دوست دارم مردی شوی، همانطور که همیشه رویایش را داشته ام: نرم و مهربان با ضعیفان، تند و خشمگین با زورگویان، سخاوتمند با کسی که دوستت دارد، بیرحم با آنکه به تو فرمان می دهد. و در آخر، دشمن هر کس که روایت می کند عیسی مسیح پسر خدا و روح القدس است و نه پسر زنی که او را بدنیا آورده است.

کودکم، دارم تلاش می کنم برایت توضیح بدهم که مرد بودن به معنای داشتن یک دُم در جلو نیست: یعنی انسان بودن. قبل از هر چیز دوست دارم که تو یک انسان باشی. کلمه انسان واقعا خارق العاده است چون محدودیتی برای زن یا مرد بودن ایجاد نمی کند. هیچ مرزی بین آنها که دُم دارند و آنها که ندارند قائل نمی شود. آن مرزی که آنها را که دُم دارند از دیگران جدا می کند بسیار باریک است: عملا فقط به این معناست که انسانی توانایی رشد و نگهداری یک مخلوق را در شکم خود دارد یا نه.

قلب و مغز جنسیت ندارند و نه حتی رفتار.

"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد." اُریانا فالّاچی

چاپ ریتزولی 1993

ترجمه: شیرین

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 16:56  توسط شیرین | 
می خواهم که تو یک زن باشی. می خواهم که تو روزی همان که من حس می کنم را حس کنی: به هیچ عنوان با مادرم موافق نیستم که وقتی غمگین است فکر می کند زن بدنیا آمدن یک مصیبت است، آه می کشد و می گوید: "اگر یک مرد بودم ...!" می دانم، دنیای ما ساخته دست مردان است برای مردان، دیکتاتوری آنها چنان قدمت دارد که حتی به زبان هم می رسد. کلمه "uomo" هم به مرد اطلاق دارد و هم به زن، کلمه "bambino" هم به فرزند دختر اطلاق می شود و هم به فرزند پسر، می گویند " omicidio" تا هم به قربانی مرد دلالت شود و هم به قربانی زن. در افسانه ها مردان پیدایش زندگی را اینطور روایت کرده اند که اولین مخلوق زن نبوده است، بلکه مردی بوده به اسم آدم. حوا بعدا بوجود آمده تا مایه سرگرمی او باشد و دردسر درست کند. در نقاشی هایی که کلیساهایشان را زینت می بخشند، خداوند یک پیرمرد است با ریش سفید و نه یک پیرزن با گیسوان سفید. تمام قهرمانانشان مرد هستند: از پرومه تئوکه آتش را خلق کرد گرفته تا ایکارو که پرواز کرد، و در نهایت تا عیسی مسیح که او را فرزند خداوند اعلام می کنند انگار که زنی که او را بدنیا آورد فقط یک انکوباتور بوده و یا دایه ای که در قبال دستمزد او را تغذیه کرده باشد.

با اینحال دقیقا به همین دلیل زن بودن اینچنین گیرا و دلفریب است. ماجرایی است که جرات فراوان می خواهد و چالشی است که هرگز کسالت به بار نمی آورد. اگر زن بدنیا بیایی مسئولیت های زیادی بر عهده خواهی داشت. برای شروع، می توانی تلاش کنی تا نشان دهی خداوند اگر وجود دارد، می تواند  یک پیرزن با گیسوان سفید باشد و یا حتی یک دختر زیبا. بعد از آن باید تلاش کنی تا نشان دهی گناه روزی که حوا یک سیب از درخت چید بوجود نیامد، آنروز فضیلتی خلق شد به نام نافرمانی. در نهایت باید تلاش کنی تا اثبات کنی درون آن بدن نرم و پر از انحنا، ذکاوتی است که باید مورد  توجه قرار گیرد.

مادر بودن یک شغل نیست، یک وظیفه هم نیست. فقط یک حق است، مثل خیلی از حقوق دیگر. برای تکرار آن دچار زحمت بسیار خواهی شد و اغلب اوقات، تقریبا همیشه شکست خواهی خورد. اما نباید جراتت را از دست بدهی. مبارزه و تلاش کردن بسیار از پیروز شدن زیباتر است، سفر کردن بسیار سرگرم کننده تر از رسیدن است: وقتی به مقصد می رسی و یا پیروز می شوی، یک خلا حس می کنی.

آری، امیدوارم که تو یک زن باشی، اهمیت نده که تو را کودک صدا می کنم؛ و امیدوارم تو هرگز آنچه را که مادرم می گوید به زبان نیاوری، من آنرا هرگز نگفته ام.

اُریانا فالّاچی "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"

چاپ ریتزولی ۱۹۹۳

ترجمه: شیرین

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 18:43  توسط شیرین | 

در زندگی زیاد برایم پیش آمده که احساس ناتوانی و درماندگی کنم. وقایعی هستند که پیش می آیند، جلوگیری از وقوعشان، تغییر مسیرشان، ملایم کردن ضربه هایشان، اتمامشان ... هیچکدام در توان و اختیارمان نیست. باید این وقایع را با انفعال زیست و منتظر گذرشان شد. در این موارد تنها کاری که از عهده ام بر می آید دفاع از نیروی درونی، احساسی و عقلانی ام است. طوفانی که از راه رسیده و زندگی را در هم می پیچاند نباید اجازه یابد عقل و احساس را هم ضایع و مختل کند.

اینروزها برای دفاع از خودم به دنیای کلمات پناه برده ام. آموخته های گذشته را برای برونگرا و اجتماعی بودن، موقتا کنار گذاشته ام و در طول روزهای هفته هم در غار درونی خودم به سر می برم. کم حرف می زنم و بیشتر می خوانم، موسیقی گوش می کنم، گاهی هم که در انتظار طی زمان آنالیز یک نمونه هستم در سکوت به گوشه ای خیره می مانم. برای دوستانم که سالهاست مرا می شناسند غریبه ای آشنا شده ام که نمی دانند چه مرگش شده است، اما این آخرین دلمشغولی ذهن من است!

از امروز چندباره خواندن یکی از کتابهای محبوبم را شروع کرده ام و بخش هایی از آنرا ترجمه خواهم کرد که به مرور و قطعه قطعه با شما به اشتراک خواهم گذاشت.  

برای کسانی که از تردید کردن، بیم و هراس ندارند؛

برای کسانی که از خود "چرا" می پرسند، بدون اینکه خسته شوند و حتی به قیمت رنج بردن و مردن؛

برای کسانی که با معضل دادن زندگی به دیگری و یا دریغ کردنش روبرو می شوند؛

این کتاب از طرف یک زن به تمام زنان تقدیم می شود.

 

مسئولیت انتخاب را بر عهده می گیرم و اینکار را بدون حس خودخواهی انجام می دهم. کودکم، قسم می خورم که به دنیا آوردنت مایه سرگرمی من نیست. نمی توانم خود را با شکم ورم کرده در حال قدم زدن در خیابان مجسم کنم، نمی توانم خود را در حال شیر دادن به تو، شستنت و آموزش حرف زدنت تصور کنم. زنی هستم که کار می کند: مشغولیت های دیگری دارم و علاقمندی های دیگری. قبلا هم به تو گفته بودم که نیازی به تو ندارم. با اینحال تو را نگهداری خواهم کرد، چه خوشت بیاید و چه نه. همان اجباری که روزی خود متحمل شدم، همان که والدینم، اجدادم، اجداد آنها و در نهایت اولین انسانها  نیز متحمل شدند را به تو تحمیل خواهم کرد. شاید اگر به آنها امکان انتخاب داده میشد خیلی هایشان وحشتزده پاسخ می داد خیر، نمی خواهم بدنیا بیایم، خیر!

اما هرگز از هیچکس نظری خواسته نشد و هرکس زاده شد، زندگی کرد و پس از زندگی دادن به دیگری بدون اینکه از او نظری خواسته باشد، از دنیا رفت. این روند همینطور برای میلیونها سال ادامه یافته تا به ما رسیده است، بدون این تحمیل و اجبار ما وجود خارجی نمی داشتیم. شهامت داشته باش کودکم. فکر می کنی بذر یک درخت برای شکافتن زمین و جوانه زدن به شهامت نیاز ندارد؟ یک ضربه باد کافی است تا او را از پای درآورد، پنجه یک موش کافیست تا آنرا له کند. با اینحال او جوانه می زند و مقاومت می کند تا رشد کند و بذرهای دیگری بیفشاند. و بدینگونه تبدیل به یک جنگل می شود.

اگر روزی فریاد بزنی: " چرا مرا به دنیا آوردی؟ چرا؟"  به تو پاسخ خواهم داد: " آنرا کردم که درختها همیشه انجام داده اند و خواهند داد، میلیونها میلیون سال قبل از من، و من باور داشتم که کار درستی است."

مهم، تغییر ندادن عقیده است و بخاطر داشتن این موضوع که آدمیزاد درخت نیست، که رنج یک انسان هزار بار بیشتر از رنج یک درخت است زیرا انسان موجودی هوشیار و دارای حواس است، زیرا برای هیچیک از ما تبدیل شدن به یک جنگل هیچ شادی و خوشی ای در بر ندارد، که هیچوقت تمام بذرها به درخت تبدیل نمی شوند و در اکثر مواقع از بین می روند ... چنین تغییر سرنوشتی همیشه ممکن است کودکم: منطق ما همیشه پر از تضاد ها است. به محض اینکه اصلی را اثبات می کنی، خلافش را می یابی. و گاه در می یابی که آن خلاف، دقیقا به اندازه اصلی که اثبات کرده ای معتبر است. استدلال امروز من ممکن است با یک تلنگر زیر و رو شود.

بواقع همین الان خود را مغشوش و سردرگم می بینم. شاید بخاطر اینکه نمی توانم به کسی خارج از حیطه وجود تو اعتماد کنم. زنی هستم که تنها زندگی کردن را برگزیده و پدرت در کنار من نیست. از این تصمیم پشیمان هم نیستم، هرچند هر از گاهی نگاهم دری را می جوید که از آن با گامهای مصمم خارج شد، بدون اینکه مانعش شوم زیرا دیگر حرفی برای گفتن میان ما باقی نمانده بود.

 

"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد." اُریانا فالّاچی

چاپ ریتزولی، سال 1993

ترجمه: شیرین

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 15:51  توسط شیرین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم
از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر فراز بی بقای خاک
(بانو. داریوش مهرجویی)

از خوانندگان تقاضا می کنم به این نکته توجه داشته باشند که تمام آنچه در این بلاگ می نویسم در صورتیکه نام مرجع ذکر نشده باشد، محصول فعالیت فکری خودم است. خوب یا بد، قوی یا ضعیف، چنانچه مطلبی از اینجا برداشت می شود باید نام نویسنده - مترجم و منبع را به همراه داشته باشد.

نوشته های پیشین
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
آرشیو موضوعی
کتاب های شیرین
تغذیه هوشمند
نان دیروز
روزمرگی ها
Il Bel Paese
از هر دری
دنیای ما
خاطرات شیرین
محیط زیست شیرین
FIGO
اُریانا فالّاچی
پیوندها
Movies, Chocolate and Hot Tea
یادداشت ها
فالکو کوچولو
من و ام اس
باغ مخفی
ناز آفرین
می وانه
پرسه
گولیا
الی
نقشی
پیاده رو
زنانه ها
کافه رگبار
ناگفته ها
شعر شروم
مهدی فهیمی
پوست انداختن
بهار و سرای دل
خلسه در پیاده رو
چهارشنبه های عزیز
سیب و سرگشتگی
نوشی و جوجه هایش
ماهی های دریای کابل
دست نوشته های برفی
زندگی را پیاده روی می کنم
تجاوز های خانگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM